تبليغاتX
بهزاد و آیسان
بهزاد و آیسان

" " در راه عشق بسی خار و خس است.....دل عاشق تحمل بایدش " "


آپ جدید خاطره کار

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستان گل 

خوبید؟؟؟

بالاخره من دوباره تونستم آپ کنم

اول یه شرمندگی بزرگ به خاطر تاخیر و سر نزدن که انشالله فردا نه پس فردا به همه سر میزنم و جبران میکنم

دوم اصل مطلب

خدایی این کار ما هم دو شیفته کار کردن یکم سخته ها پدرم در اومد ولی عیب نداره آخه خدا رو شکر کارم رو دوست دارم

آیسانم امتحاناشو داد و الان داره در کنار مادر و پدر و بی خیال شوهر به زندگی خودش میپردازه (شوخی کردم فداش شم داره حسابی استراحت میکنه و اماده میشه برای شروع ترم جدید)

امروز نشسته بودم داخل اورژانس استراحت میکردم دیدم یه پیرمرد رو اوردن داد میزد دارم میمیرم به همراهاش گفتم ببرید روی تخت بخوابه

بعد رفتم بالاسرش گفت آقا دارم میرم گفتم کجا میری گفت دارم میمیرم گفتم نترس آدم به این راحتی ها نمیمیره

گفتم چته ؟ گفت کمرم گرفته و نفسم بالا نمیاد از این آمپولا هست که آخرش مول داره و دوتا هست یکی این طرف یکی اون طرف عضلانی میزنند از اونا برام بزن برم ( منظورش متاکاربامول بود )

گفتم همینطوری که نمیشه ، من نسخه نمینویسم و براش نوار قلب گرفتم دیدم خبری نیست و قلبش هم اشکال نداره ( خدا رو شکر )

دوتا آمپول مسکن زدم براش ، گفت اینا خوب نیست از اونا بزن منم خندم گرفته بود به روی خودم نمیوردم آخر سر براش زدم

گفت آخیش حالا بهتر شد حالا نفسم هم تنگ میشه یه دونه از این اسپری ها هست میزنند نفس باز میشه از اونا بزن

گفتم نمیشه

بعد پسرزشو صدا زد به اون گفت به دکتر بگو برام سرم بنویسه بعد دوباره منو صدا زد گفت ویتامین C میخوام برام آمپولشو بزن ( حالا تا اون موقع 4 تا آمپول خورده بود ) و منم گفتم نداریم بعد گفت حالا یه قرص مسکن هم بده بخورم حالم جا بیاد گفتم برات آمپولشو زدم

بعد از اتاق اومدم بیرون دیدم داره به پسرش میگه از این پمادا هست میزنن بدن داغ میشه از اونا بگیر بزن بم تا خوب شم بعد دیدم پسرش اومد گفتم پدرت سالمه چواب آزمایشش که اومد ببرش

دیدم پیرمرد منو صدا زد میگه چرا سرم نمیزنی گفتم برات خوب نیست میمیری گفت آهان نمیخواد بزنی

خلاصه ما امروز با این آقا داستان داشتیم ولی خدا رو شکر سالم بود 

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر


نويسنده : بهزاد

چهارشنبه هفتم بهمن 1388 |

 

اولین روز کاری دومین کار

سلاااااااااااااااااااااام

خوبید دوستان گل؟؟

واقعا از تمام محبتهای شما از صمیم قلب متشکریم شمایی که وجودتون و صحبتهای آرام بخشتون به ما امید داد و آرامش داد

اول از خودمون بگم که واقعا آروم و خوشحالیم با تمام انرژی در حال گذران زندگی هستیم

حالا بریم سراغ اصل مطلب

راستش همونطور که میدونید اینجانب در یک درمانگاه در ستاد فرماندهی سپاه مشغول به کار و انجام دادن خدمت خیلی مقدس سربازی به صورت همزمان هستیم

ولی از اونجایی که خرج زندگی بالاست رفتم دنبال کار دوم

از شانس ما نزدیک خونه ما یک بیمارستان هست رفتم اونجا گفتم پرستار نمیخواین گفتند اتفاقا یکی میخوایم برای بخش اورژانس

خلاصه یکم شرایط رو برام توضیح داد و گفت یه چند روزی باید برای ما کار کنی اگه راضی بودیم قرارداد میبندیم

منم گفتم چشم

امروز اولین روز بود و راستش بد نبود تقریبا همه کار کردم

حالا ببینیم چی میشه فقط دوستان دعا کنید برنامه کاریم با هم تداخل نکنه اگه نه این کار خوب رو از دست میدم 

بازم از همه ممنون


نويسنده : بهزاد

دوشنبه بیست و یکم دی 1388 |

 

من و آیسان کمی بیشتر از قبل نسبت به هم گذشت می کنیم

سلام به همه دوستان

خوب الان دیگه وقته توضیحه

اول از همه به خاطر تمام کمکهایی که کردند ممنون واقعا نظرات زیبایی بود که منو خیلی تو فکر فرو برد

راستش همون روزی که این پست رو گذاشتم شبش با آیسان کامل حرف زدم و باور کنید هردوی ما از ناراحتی گریه کردیم آخه واقعا هم برای ما سخته مایی که چندماه یکبار هم با هم دعوایی نداشتیم الان داریم روزهای پر از بحران رو میگذرونیم

ولی از طرفی هم معتقد به این هستم که عشق اگه واقعی و صمیمی و از ته قلب باشه این دعواها فقط شاید بتونه یکم حالو هوا رو عوض کنه ولی نمیتونه روی ریشه اون اثر بذاره

خلاصه در هر صورت بود این دعوا و به امید خدا این آخرین دعوا تموم شد

سعی کردیم بگردیم دنبال ریشه این دعواها و اونو از اونجا خشک کنیم نمیدونم موفق شدیم یا نه ولی من الان در اوج آرامش هستم و خانومی هم مشغول مطالعه  برای امتحاناش


بازم اینجا دوباره از تموم دوستان تشکر میکنم


نويسنده : بهزاد

چهارشنبه شانزدهم دی 1388 |

 

45 روز بحران آیا تمام شدنی نیست؟؟؟ قضاوت با شما

سلام به دوستان گل و همیشه همراه

خواهش من از تمام خوانندگان خاموش و روشن این وبلاگ اینه ، در مورد این پست نظر کامل بذارید

نمیدونم این قضایای اخیر بین من و آیسان کی میخواد تمام بشه همینطور ادامه داره

این اتفاق داغه داغه همین الان اتفاق افتاد گفتم بیام کامل بگم همه نظر بذارید ما دوتا متوجه بشیم کی اشتباه کرده

خداییش من یکی واقعا خسته شدم

امروز آیسان امتحان داشت و از صبح هم استرس داشت و منم با تمام  وجود چه با اس ام اس و چه با زنگ دلگرمی میدادم بش تا اینکه بالاخره امتحان داد و زنگ زد ، که متوجه شدم بازم استرس داره و ناراحته و نگرانه نتیجه امتحانش که گفتم نگرانی نداره تو وقتی خوب امتحان دادی نباید نگران نمره اون باشی

دیدم یه دفعه گفت کاری نداری منم ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم و گفتم الان حالت خوب نیست برو خوابگاه حالت بهتر شد خبرم کن

2.5 گذشت دیدم اصلا خبری نیست و منم کلی نگران حالش بودم و بش اس ام اس زدم که " کجایی تو ؟"

گفت " جانم عزیزم "

گفتم " جانم؟ تو قرار بود یه خبری بم بدی وقتی بهتر شدی میبینی کاراتو "

گفت " یه زنگ بزن "

منم زنگیدم بعد از سلام و علیک گفتم کجایی تو گفت رفته بودم دانشگاه الان اومدم

گفتم چرا خبر نمیدی ؟ گفت مگه چی شده حالا  2.5 ساعت  گذشته که عیب نداره !!!!!

گفتم چرا اینطوری میگی زنگ بزن مگه دستور میدی ؟؟

گفت آره دستوره مگه حالا چی شده اون غریبه هست که آدم تعارف میکنه (حالا منظور من خرج یکم احساس بود)

گفتم ساعت 12.5 بم زنگ بزن برات انتخاب رشته کنم

گفت من خوابم میاد میخوام بخوابم

منم گفتم دیدی جنبه دوکلام حرف حق نداری ساعت 12.5 منتظرم خداحافظ.

حالا خدا وکیلی خود شما قضاوت کنید (این مکالمه و اس ام اس ها عین جریانه)

من اشتباه کردم یا آیسان



نويسنده : بهزاد

دوشنبه چهاردهم دی 1388 |

 

سلامی گرم

سلام به تمام دوستانی که واقعا عمق دوستیشون برامون بیشتر مشخص شد

سلام به همه

خوبید؟؟

راستش اومدم کم در مورد ماه آذر توضیح بدم

والا در این ماه منو آیسان دوتا دعوای خفن و وحشتناک داشتیم اونم به دلیل های مختلف و علت اینهمه ناراحتی هم این بود که هنوز امواج منفی دعوای قبلی ادامه داشت که دعوای بعدی اتفاق افتاد و این بود که دعوای دوم خیلی واسه هر دوی ما سنگین و ناراحت کننده بود

من و خانومی تا حالا اینطوری با هم دعوا نکرده بودیم که حالا در هر صورت به خوبی تمام شد و هردوی ما متوجه یکسری اشتباهاتمون شدیم که این تنها نتیجه مثبت این دعوا ها بود

در کل آذر ماه امسال (1388) بدترین ماه در این چند سال بود

دوستای گلی که چند ساله با هم رفیق هستیم دیدند من در هر وبلاگی که میرفتم و خدایی نکرده اونجا دعوایی بود سعی میکردم بین دوطرف آشتی برقرار کنم و حالا این بار خودم بود که نمتونستم چطوری باید به این جنگ خاتمه بدم

تموم شدن این جنگو دعوا رو من مدیون امام حسین و این محرم هستم

راستش رفته بودم مسجد برای عزاداری داشتم با خودم درد دل میکردم و خیلی هم ناراحت بودم به خاطر شرایط موجود داشتم یه جورایی واسه امام حسین درد دل و تغریف میکردم

نمیدونم چی شد یه دفعه هرچی ناراحتی بود از دلم رفت و با تمام وجود تمام حسم رو به خانومی چوووونم گفتم و بعد انگار که اصلا دعوایی وجود نداشته و به نظر من این فقط و فقط معجزه بود

نمیدونم موافق هستید یا نه ولی به نظرم معجزه نباید فقط چیزای عجیب غریب باشه میتونه چیزایی به همین سادگی ولی در عین حال بزرگ باشه

بچه ها قدر خودتون و عشقتون رو بدونید که هیچ چیز در این دنیا مثل عشق آدم نمیتونه کمکش کنه

در آخر از همه معذرت میخوام اگه کسی ناراحت یا نگران شده بازم شرمنده

اینجا هم میگم ای امام حسین میدونم میدونی ولی در کل ما خیلی مخلصیم

و

اینکه آیسان جون ، نازنینم با تمام وجود عاشقتم و میپرستمت و تا آخر عمر کنارتم

بووووووووووس

این عکس داستان منو عشقمه تا آخر عمر




نويسنده : بهزاد

دوشنبه هفتم دی 1388 |

 



بهزاد و آیسان
این وبلاگ متعلق به ما دوتاست
من و نامزد عزیزم که از ته قلب دوسش دارم ( آیسانم میپرستمت تا آخر عمر )
سعی میکنیم این وبلاگو با هم تا آخر ادامه بدیم یعنی در اصل اینجا خونه مجازی ماست پس به خونه ما خوش اومدید.

Behzad.Aysan@gmail.com

 

اندر حکایت آش خوری ( در دست احداث )
حرف دل ( آتیش عشق )
مناسبت ها
داستان
داستان عشق ما دوتا ( در دست احداث )

 

بهزاد
آیسان

 

بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386

 

آپ جدید خاطره کار
اولین روز کاری دومین کار
من و آیسان کمی بیشتر از قبل نسبت به هم گذشت می کنیم
45 روز بحران آیا تمام شدنی نیست؟؟؟ قضاوت با شما
سلامی گرم
..........
اطلاعیه
باید اینجا هم اثری باشد ( از واقعیت ، برمیگردم)
دومین سالگرد این خونه
ثبت بهترین خاطره ی زندگی

 

آسمان عشق زیباست... (علی و نازنین)
وصله های زندگی (محسن و سمانه)
دوران خوش زندگی با عشق (مموش و پیشی)
یه عشق پاک و آسمونی...( مریم و امین )
ماه من ( فائزه و مصطفی )
آدم برفی ( آرمیا و پریسا )
آشيانه ای برای عشق (مهسا و همسرش)
ناگفته های من و تو ( خانوم خونه و آقای خونه )
حرفای شنیدنی و نشنیدنی(خاطرات من و امیر)
تولدی دوباره (مونا و علیرضا)
کافی شاپ 2 نفره ( هادی و نازی )
بهترین من ســـــــــــلام ( جواد و فرح )
رقص باد و آتش ( سام و ستاره )
بهنام و میترا ( بهنام و میترا )
.ღღ**خودم و خودت.ღღ** ( شیوا و میثم )
نسیم عشق ( نیلوفر و مهدی )
مرمر و حســـــــــــــــین
¨ஜ`*• اشکان و روژان .•*´ஜ¨ ( اشکان و روژان )
مــــــــــــــن و آقایـــــــــــــــــــــی
خاطرات آرش و هلیا ( آرش و هلیا )
لحظه لحظه خاطرات تا رسیدن ( مریم و سعید )
یه کوچولو و آقاییش
همسفر من ( ستاره و میلاد )
داستانهای حسین و فاطمه ( حسین و فاطمه )
کلبه کوچک دو عاشق ( محمد و مریم )
_×^*عاشقانه های آقایی و خانومی*^×_ (مجتبی و مریم)
آرتیــــــــــــــــــــــن و آرتینــــــــــــــــــا
مینی خانوم و مینک خان
یک فنجان چای در خانه دل ( امیر و تینا )
خاطرات مموشی و پیشی جونش
روزهای خوب بارونی ( بهناز و هاشم )
عـــــــــــــــــــــــلی و آرزو
2 تا گل ( حسین و فاطمه )
رویای بزرگ ( تینا و احسان )
عشــــــــــــــــــــق مــــــــن
رضــــــــــا و تینــــــــــا
مهـــــــــــــــــناز و ســـــــــــــــــــــــــــــعید
مـــــــــــــــــــــــن و جوجـــــــــــــــــوم
می نویسم می نویسم از تو ... (یغما و بهترین)
راحــــــــــــــــــــل و امــــــــــــــــــــــین
آقا و خانوم خوشحال
عــــــــــشـــــــــــق 10 ســـــــــــــــــاله
مــــــــــــــــــــــــن و نفســـــــــــــــــــم
دوعــــــــاشـــــــــــــق (شیوا و حمید)
دوباره "من" ، دوباره "تو" (سارا و علی)
احســــــــــــــــان و ســــــــــــودابه
من و اون (کیمی و نی نی)
دو آدم برفی عاشق ( علیرضا و سمانه )
یه زوج عاشق ( ســــــــاناز و امـــــــــــــــیر )
دو خط موازی... ( حمیده )
پاســـــــــــــــــــــتیل و جوجـــــــــــــــــــو
ماتریس زندگی من ( لیلا و محسن )
آبمیوه های عاشقانه هویج و آقاییش
خاطرات ما ( مریم و سیاوش )
دل نوشته ( سینا و تینا )
دست نوشته های آبجی کوچولو (سارا و عشقش)
ماه آسمون (نازنین و ایمان)
ماتیک صورتی(ملی جونو ومسعود جونش)
خاطرات عشق
خانه ژله ای ( نگار و علی )
سارا و سالار
مینا و محمد
جیگیلی و ژیگولی ( آتنا و بهزاد )
پاییز بهاری یاسی و مهدی
شاهین و الهام
عشق ابدی ( مهدی و هنگامه )
حبیب و مهتا
عاشقانه های مهسا و پژمان
شادی زندگیمان ( مینا و محمدجواد )
خلوتكده ي دلها ( عسلک و امین )
رویای عشق ( مریم و سجاد )
سحر و امین
علیرضا ملیکا
مهیا و نوید
خاطرات دو عاشق واقعی ( امیر و شیرین )
دوستت دارم (بهراد و مامانی)
منو پیشو جونم
افشین و آمنه
فقط برای امیرم ( اسما و امیر )
دوستت دارم های ما ( مسیح و نرگس )

 

یادداشتهای یک پرستار بی ادعا
گذر عمر من ( مهسا خانوم)
پرستاران جوان یزد
وبلاگ عاشقای ایرونی
سرزمین پروانه ها
قلب یخی ( هستی خانوم )
وصله های زندگی من ( سمانه محسن )
عاشقانه ها (عسل خانوم)
و خدایی که در این نزدیکیست ( سمیه خانوم )
پروفایل ما
نظر سنجی
موتور جستجوی 2 عاشق
اینم آدرس کوتاه شده وبلاگ ما
خبر گذاری خودم ( بهزاد )

 

RSS 2.0

Image by Locations of visitors to this page